میدانم وقتی پشت چرخ خیاطی پایه دار مارشال بنشینم ، داد مادرم در میآید که «آی بچه سوزن چرخو نشکنی»میدانم وقتی یک فیلم وسترن با بازی جان وین تماشا کنم یا یک مستند دنیای وحشی با دوبلهی احمد رسول زاده ، بوی آش جوی دستپخت مادرم فضای اتاق را پر میکند.
وقتی دستهای پرنده در آسمان حیاط خانه، یک نمایش زیبا به راه انداختهاند ، ظهر تابستان است و مادرم ما بچهها را برای نشستن سر سفره فرا میخواند . آن وقت من هفت سالهام و در دنیای کودکی بر مسند پادشاهی تکیه زدهام و امر ، امر من است. به دنبال گرفتن
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
بهمن ماه چند سال پیش، دخترم آخرین امتحانش را پاس میکرد و برای این امتحان باید صبح زود خودش را به تهران میرساند. شب بود که گفت:« هر چه فکر میکنم اگه با قطار برم به امتحانم نمیرسم ». پدرش هم مطابق معمول سالهای گذشته از مادرش مراقبت میکرد و روستا بود. البته نوبتش آن روز به اتمام میرسید و میتوانست خودش را برساند اما خب او هم برای خودش مشکلاتی داشت که شاید خیلی خانوادهها که وضعیت این چنینی دارند ، دچارش شده باشند و آن هم عدم همراهی دیگر اعضای خانواده است.تصمیم گرفتم اسنپ بگیرم و در این سفر
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
هفت اقلیم
بوم زندگی
این روزها فکر میکنم بقیهی عمرم را در برزخ سپری میکنم . دردهای روحی و جسمی هر دو دست به یکی شدهاند و انگار دارند از من انتقام میگیرند . نهایت قدرتشان را بکار میگیرند. روزی چند بار با خدا بحث میکنم ، اما یک طرفه . حرف میزنم و آخر هم که صدایی نیست ، گریهام سکوت را میشکند و به همین جا ختم میشود . زندگیام شبیه نقاشی یک روز پاییزی سرد بارانی و مهآلود است که با اسپری طلایی ، ظاهر بوم را موقتا تغییر داده باشند اما انقدر این رنگ افشانی ناشیانه است ک
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
هفت اقلیم
دنیا دیده
خلاف جهت جریان آب شنا کردن، رو به باد رفتن چقدر سخت است! وقتی آینده ، بیخواهش تو، دستت را میگیرد ، اما تو مانند طفلی بازیگوش یا هراسان، دست را رها میکنی و تک و تنها به عقب بر میگردی؛ به سرزمین قدیم ، به گذشتهها . خاکش را بو میکشی و آن را سرمهی چشم میکنی که هر بویی از آن ،گوشهای از احساست را به جایی میبرد یا به وقتی.هیجان انگیز است در این خلوتگاه خود را دیدن .میبینی؟ در جام جهان نمای چشمانت تو حاکمی بر سرزمین قدیم ، همه چیز آرام است ، باد ملای
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
داخل تاکسی نشسته بودم، مرد مسنی هم سوار شد . کمی از مسیر که طی شد ، مرد مسن ، کارتش را به راننده داد . راننده پرسید چقدر راضی هستی کرایه بردارم؟ مرد مسن گفت:« هر چی دلت میخواد»
و بعد شروع کار کرد به خاطره گویی و من هم سراپا شوق شنیدن به خصوص از آدمهای با مرام و معرفتگفت:« جوانی ۱۵, ۱۶ ساله بودم و پدرم نبش میدان شهر ، نزدیک بازار جگرکی داشت . ( جگرکی معروف شهر) مدتها بود که یه نفر به جگرکی می اومد ، چند سیخ سفارش میداد، میخورد و از شلوغی اونجا استفاده میکرد و بدون حساب کردن میرفت. یه روز
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
فقط یک دم نظر افتاد بر آن دریای چشمانت همان یک دم مرا بس بود که ناپیدا شوم در آن
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
بیا و این دلهای زمستانی را به گرمای وجودت آرامش ده . بیا ای حسرت آدینه های بیمنجی
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
برای من این روزها نوشتن نه از سر دلخوشی بلکه فقط در حکم تنفس مصنوعی و احیای قلب است .
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری
برچسب:
نویسنده: مهسا افشاری