خرید بک لینک
می‌دانم وقتی پشت چرخ خیاطی پایه دار مارشال بنشینم ، داد مادرم در می‌آید که «آی بچه سوزن چرخو نشکنی»می‌دانم وقتی یک فیلم وسترن با بازی جان وین تماشا کنم یا یک مستند دنیای وحشی با دوبله‌ی احمد رسول زاده ، بوی آش جوی دستپخت مادرم فضای اتاق را پر می‌کند. وقتی دسته‌ای پرنده در آسمان حیاط خانه، یک نمایش زیبا به راه انداخته‌اند ، ظهر تابستان است و مادرم ما بچه‌ها را برای نشستن سر سفره فرا می‌خواند . آن وقت من هفت ساله‌ام و در دنیای کودکی بر مسند پادشاهی تکیه زده‌ام و امر ، امر من است. به دنبال گرفتن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 13:20

بهمن ماه چند سال پیش، دخترم آخرین امتحانش را پاس می‌کرد و برای این امتحان باید صبح زود خودش را به تهران می‌رساند. شب بود که گفت:« هر چه فکر می‌کنم اگه با قطار برم به امتحانم نمی‌رسم ». پدرش هم مطابق معمول سالهای گذشته از مادرش مراقبت می‌کرد و روستا بود. البته نوبتش آن روز به اتمام می‌رسید و می‌توانست خودش را برساند اما خب او هم برای خودش مشکلاتی داشت که شاید خیلی خانواده‌ها که وضعیت این چنینی دارند ، دچارش شده باشند و آن هم عدم همراهی دیگر اعضای خانواده است.تصمیم گرفتم اسنپ بگیرم و در این سفر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 13:20

هفت اقلیم بوم زندگی این روزها فکر می‌کنم بقیه‌ی عمرم را در برزخ سپری می‌کنم . دردهای روحی و جسمی هر دو دست به یکی شده‌اند و انگار دارند از من انتقام می‌گیرند . نهایت قدرتشان را بکار می‌گیرند. روزی چند بار با خدا بحث می‌کنم ، اما یک طرفه . حرف می‌زنم و آخر هم که صدایی نیست ، گریه‌ام سکوت را می‌شکند و به همین جا ختم می‌شود . زندگی‌ام شبیه نقاشی یک روز پاییزی سرد بارانی و مه‌آلود است که با اسپری طلایی ، ظاهر بوم را موقتا تغییر داده باشند اما انقدر این رنگ افشانی ناشیانه است کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 13:20

هفت اقلیم دنیا دیده خلاف جهت جریان آب شنا کردن، رو به باد رفتن چقدر سخت است! وقتی آینده ، بی‌خواهش تو، دستت را می‌گیرد ، اما تو مانند طفلی بازیگوش یا هراسان، دست را رها می‌کنی و تک و تنها به عقب بر می‌گردی؛ به سرزمین قدیم ، به گذشته‌ها . خاکش را بو می‌کشی و آن را سرمه‌ی چشم می‌کنی که هر بویی از آن ،گوشه‌ای از احساست را به جایی می‌برد یا به وقتی.هیجان انگیز است در این خلوتگاه خود را دیدن .می‌بینی؟ در جام جهان نمای چشمانت تو حاکمی بر سرزمین قدیم ، همه چیز آرام است ، باد ملایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 13:20

داخل تاکسی نشسته بودم، مرد مسنی هم سوار شد . کمی از مسیر که طی شد ، مرد مسن ، کارتش را به راننده داد . راننده پرسید چقدر راضی هستی کرایه بردارم؟ مرد مسن گفت:« هر چی دلت می‌خواد» و بعد شروع کار کرد به خاطره گویی و من هم سراپا شوق شنیدن به خصوص از آدمهای با مرام و معرفتگفت:« جوانی ۱۵, ۱۶ ساله بودم و پدرم نبش میدان شهر ، نزدیک بازار جگرکی داشت . ( جگرکی معروف شهر) مدتها بود که یه نفر به جگرکی می‌ اومد ، چند سیخ سفارش می‌داد، می‌خورد و از شلوغی اونجا استفاده می‌کرد و بدون حساب کردن می‌رفت. یه روز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 13:20

پیش خودم فکر می کردم الان چطور از جلوی خانه ی آنها رد شوم؟ به آهستگی خم کوچه را پیچیدم و وارد میدان اصلی شدم. خانه ی آنها بر میدان بود. او را نشسته بر موتور دیدم . قلبم داشت از جا کنده میشد و پاهایم در هم می پیچید . با هزار زحمت خودم را کنترل کردم و به خودم گفتم: «آرام، این کسی نیست.»به محض اینکه مرا از دور دید، داخل خانه رفت و در را نیمه بست. به سختی از جلوی خانه ی آنها رد شدم.بعد از میدان ، عرض خیابان اصلی را طی کرده به کوچه ی خودمان رسیدم . از در همیشه نیمه باز حیاط ، داخل رفتم و تا به اتاق نشیمن برسم ، هزار فکر در سرم پیچید . سفره آماده بود. همه بودند. سلام کردم و حین آویزان کردن لباسهایم ، تک تک اعضا را زیر نظر داشتم ببینم آیا آنها هم بویی برده اند.ظاهرشان که چیزی نشان نمی داد و آن روز به خیر گذشت. اما من در مدرسه منزوی شده بودم، دیگر آن آدم شاد و فعال و اهل بگو بخند نبودم. با راضیه هم حرفی نمیزدم. گاهی اوقات به او شک می کردم چون راضیه رقابت شدیدی با من داشت، انقدر که تبدیل به حسادت شده بود، مثل همان روز که وقتی به کلاس رفتم هیچ کدام ازبچه ها محل نگذاشتند. همه دور او حلقه زده بودند. رفتم پیش فاطمه و پرسیدم :«شما امروز چتون شده؟ ما دیروز بعد از ظهر از مدرسه که مرخص شدیم همه با هم بودیم، چی شده حالا که اینجور رفتار می کنید؟ وحی رسیده؟ »فاطمه خنده اش گرفت و صورتش گل انداخت و در حالی که روی زمین را نگاه می کرد، گفت : «آخه دیروز بچه ها رو دیده و سفارش کرده که به نور آفاق محل نذارید، اون از طایفه ی رشیدیهاست که ما با هم خوب نیستیم ،این آفاق انگار مهره ی مار داره همه دوستش دارن. »وقتی یاد اینها می افتادم مشکوک میشدم که این حرفی بیش نیست اما رفتار عباس و مادرش چه ؟ رفتار توکل ، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 0:22

پایان نماز بود که نشسته بودم و سیر در عالم خودم . پسرم شاید هشت ساله بود ، با خوشحالی سمتم آمد و گفت :« مامان یه خواب دیدم » . گفتم :« چه خوابی؟» گفت:« مامان خواب دیدم من و تو و بابا سه تا پروانه شدیم رفتیم مکه» به فکر فرو رفتم و با خنده گفتم :« پس این بچه چی؟ آبجی کوچولوت نبود؟» گفت :« نه فقط ما سه تا» باز هم با شوخی گفتم :« حالا قشنگ فکر کن ببین این بچه نبود؟» و باز هم همان پاسخ . یادم نیست چقدر طول کشید ؛ فردای آن روز یا چند روز بعد از آن ،پسرم با خوشحالی از مدرسه برگشت و گفت :« مامان ، آقای سلیمانی ، معلممون پرسیده پول توی بانک داری ؟ منم گفتم ، نه . بعد از ظهر همان روز پسر عموی همسرم زنگ زد که پسرت پول توی بانک داشته ؟ گفتم :« چطور مگه؟» گفت :« آخه یکی همنام پسرت فلان بانک برنده شده » اطمینان داشتم خود ما هستیم ، شب وقتی به اتفاق روی درب شیشه ای بانک شماره حساب را چک کردم ، حدسم درست بود . یک حج عمره به اتفاق دو همراه .اولین سال تاسیس بانک مورد نظر ، مبلغی را بنام پسرم واریز کردم . که خود این پول هم داستانی دارد . تمام هستی زندگی ما را پدرش تقدیم یک کلاهبردار کرد که متاسفانه با همه ی هشدارهای من نسبت به این کار ، سرمایه ی ما از بین رفت و بلافاصله خبر دستگیری این کلاهبردار را شنیدیم . پیگیری مختصری کردیم که مبلغ سیهزار تومان ، در قالب قسط به ما برگشت و من هیچ وقت نپرسیدم که بقیه ی پول چه شد . من چون پول را از دست رفته میدانستم از همسرم خواستم حالا که بخشی از پول برگشته این سی هزار تومان را به حساب پسرم پسانداز کنیم . قبول کرد و خیلی زود چندین برابر اون مبلغ به این صورت برگشت . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 0:22

اوایل سربازی ، یک روز پرسید :« بابا چند ماه رفته جبهه؟» گفتم:«درست نمیدونم ، فکر کنم چهار پنج ماه» دیدم نگاه مأیوسانه ای انداخت .گفتم: «ببین بابای آدم چقدر خوبه ، الان من به چه درد میخورم ، نه جبهه ای ، نه چیزی» خندهاش گرفت و به شوخی تأیید کرد . هر چه آدم فکر میکند میبیند حق دارند ؛ هنوز ناپخته اند . هنوز ترس دارند از آینده ای که برای خودشان متصور شدهاند . جای اینکه کار کنند و زندگی بسازند دو سال از عمرشان هدر میرود . حالا بگذریم از اینکه انسان به هر روشی باید لحظات را غنیمت بشمرد و استفاده ی بهینه از آنها داشته باشد . گفتم : « غصه نخور ، شاید با همینا کسری خدمت بگیری» گفت: « پرسیدم ، گفتن بابات سیزده سالش بوده ، قبول نیست، تازه عملیات مرصاد بوده که بعد پذیرش قطعنامه بوده و جزء جنگ محسوب نمیشه» به شوخی زدم به لهجه ی اصفهانی و گفتم : « چطو شد ؟ چطور حسین فهمیده که سیزده سالش بود ، شهیدس؟ براش مدرسه میسازن ؟ میدون میسازن؟ بابای بیچارت هیچی؟!!!!»پدرش از راه رسید و پرسیدم : « راستشو بوگو ، نکنِد جبهه نبودی ! آخه تو کجا بودی توی سیستم میزنن نبودی ، بیرون سیستمم نبودی!»خندید ، گفت :« من انقدر کوچیک بودم ، وقتی توی صف وایمیستادیم ، داد میزدن آی عقبی! من همهاش نگا میکردم پشت سرم ، میدیدم کسی نیست . فکر میکردم این چقدر احمقه وقتی کسی نیست ، میگه آی عقبی! . تا اینکه از یه بزرگتر پرسیدم ، گفت که میگه ، آی اخوی» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 0:22

فقط یک دم نظر افتاد بر آن دریای چشمانت همان یک دم مرا بس بود که ناپیدا شوم در آن

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 7 بهمن 1402 ساعت: 6:03

نفر اول ، روز اول شاید بیست و چهار ،پنج ساله بود ؛ گوشی در دست چپ و سیگاری بین انگشت وسط و اشاره ی دست راستش بود . با گریه میگفت :« اصغر ، تو رو خدا بچه رو بیار ببینمش ، منم مادرم» . لحظاتی اشک جلوی چشمانم را گرفت و بیمحابا سرازیر شده بود . دلم میخواست گوشی را بگیرم و تمام ناسزاهای عالم را نثارش کنم . اما من اهلش نبودم .روز بعد، نفر دوم:زن از پشت گوشی داد میزد که بخدا اگر نیایی و تکلیفمو معین نکنی خودمو میکشم . دخترکش آن طرفتر گریه میکرد ، لحظاتی بعد از جیغهای زن ، بیهوش شد . ما گریه کنان به سمتش رفتیم و اسمش را پیوسته صدا میکردیم .روز زن مبارکپ.ن آيه 21 سوره روم : "وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً" " از نشانه هاي (عظمت) خداوند اين است كه همسراني از جنس خودتان براي شما آفريد، تا در كنار آنها آرامش بيابيد، و در ميان شما محبت و رجعت قرار داد.و من نمی دانم چرا ادعای مسلمان بودن داریم و این طور به جان هم افتادیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 7 بهمن 1402 ساعت: 6:03

بیا و این دلهای زمستانی را به گرمای وجودت آرامش ده . بیا ای حسرت آدینه های بیمنجی

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 12:36

برای من این روزها نوشتن نه از سر دلخوشی بلکه فقط در حکم تنفس مصنوعی و احیای قلب است .

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 12:36

"ای آرزوی آرزو ، بردار پتو از روی اوبگذار که خوابش بپرد ، استاد سلامش می کندصبحانه بر بهر پسر ، بپر چند تا سنگک بخرتا کمتر او غرغر کند ، استاد سلامش می کند" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 12:36

چند سال پیش کتاب « هزار خورشید تابان» خالد حسینی ، نویسنده ی افغانستانی را از کتابخانه گرفتم . صفحاتی از ان را برایش خواندم تا خواب بر من چیره شد . کتاب را به خودش سپردم تا مابقی را خود بخواند . صبح که بیدار شدم ، پرسیدم ،« خب چی شد ؟» گفت که نخوانده . وقتی دلیلش را پرسیدم ، گفت :« طاقت نداشتم » . آن روز صفحات خوانده نشده را به پایان رساندم در حالی که اشک همراهی میکرد . کتاب «بامداد خمار » از ان دسته کتابهایی ست که مورد علاقه ام است . این کتاب را هم برایش خواندم . صفحات باقیمانده را خودش خواند . سپیده ی صبح از پنحره نمایان بود که کتاب را بست و گفت :« بَه از این کتاب ! این کتابو بخر . این کتاب باید تو خونه باشه » .جور به خصوصی این کتاب را دوست دارم . با شخصیت محبوبه همذاتپنداری کردم . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 15:43

کاش آیین در دل نشستن میدانستی

پ.ن بداهه بود ، در پی خواندن کامنت دوست عزیزم سمیه تاجالدین عزیز در سالهای پیش. گاهی دلتنگ دوستان میشم و کامنتهای سالها قبل رو مرور میکنم. دوستانی که زمانی اینجا بودند .

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 15:43

صفحه بندی