خوش به حال کودکی - تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 13:20
می‌دانم وقتی پشت چرخ خیاطی پایه دار مارشال بنشینم ، داد مادرم در می‌آید که «آی بچه سوزن چرخو نشکنی»می‌دانم وقتی یک فیلم وسترن با بازی جان وین تماشا کنم یا یک مستند دنیای وحشی با دوبله‌ی احمد رسول زاده ، بوی آش جوی دستپخت مادرم فضای اتاق را پر می‌کند. وقتی دسته‌ای پرنده در آسمان حیاط خانه، یک نمایش ز...
میدان کارزار - تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 13:20
بهمن ماه چند سال پیش، دخترم آخرین امتحانش را پاس می‌کرد و برای این امتحان باید صبح زود خودش را به تهران می‌رساند. شب بود که گفت:« هر چه فکر می‌کنم اگه با قطار برم به امتحانم نمی‌رسم ». پدرش هم مطابق معمول سالهای گذشته از مادرش مراقبت می‌کرد و روستا بود. البته نوبتش آن روز به اتمام می‌رسید و می‌توانس...
بوم زندگی - تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 13:20
هفت اقلیم بوم زندگی این روزها فکر می‌کنم بقیه‌ی عمرم را در برزخ سپری می‌کنم . دردهای روحی و جسمی هر دو دست به یکی شده‌اند و انگار دارند از من انتقام می‌گیرند . نهایت قدرتشان را بکار می‌گیرند. روزی چند بار با خدا بحث می‌کنم ، اما یک طرفه . حرف می‌زنم و آخر هم که صدایی نیست ، گریه‌ام سکوت را می‌شکند و...
دنیا دیده - تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 13:20
هفت اقلیم دنیا دیده خلاف جهت جریان آب شنا کردن، رو به باد رفتن چقدر سخت است! وقتی آینده ، بی‌خواهش تو، دستت را می‌گیرد ، اما تو مانند طفلی بازیگوش یا هراسان، دست را رها می‌کنی و تک و تنها به عقب بر می‌گردی؛ به سرزمین قدیم ، به گذشته‌ها . خاکش را بو می‌کشی و آن را سرمه‌ی چشم می‌کنی که هر بویی از آن ،...
با مرام - تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 13:20
داخل تاکسی نشسته بودم، مرد مسنی هم سوار شد . کمی از مسیر که طی شد ، مرد مسن ، کارتش را به راننده داد . راننده پرسید چقدر راضی هستی کرایه بردارم؟ مرد مسن گفت:« هر چی دلت می‌خواد» و بعد شروع کار کرد به خاطره گویی و من هم سراپا شوق شنیدن به خصوص از آدمهای با مرام و معرفتگفت:« جوانی ۱۵, ۱۶ ساله بودم و پ...
صنوبر مقدس ۳(داستان) - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 0:22
پیش خودم فکر می کردم الان چطور از جلوی خانه ی آنها رد شوم؟ به آهستگی خم کوچه را پیچیدم و وارد میدان اصلی شدم. خانه ی آنها بر میدان بود. او را نشسته بر موتور دیدم . قلبم داشت از جا کنده میشد و پاهایم در هم می پیچید . با هزار زحمت خودم را کنترل کردم و به خودم گفتم: «آرام، این کسی نیست.»به محض اینکه مر...
رؤیا - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 0:22
پایان نماز بود که نشسته بودم و سیر در عالم خودم . پسرم شاید هشت ساله بود ، با خوشحالی سمتم آمد و گفت :« مامان یه خواب دیدم » . گفتم :« چه خوابی؟» گفت:« مامان خواب دیدم من و تو و بابا سه تا پروانه شدیم رفتیم مکه» به فکر فرو رفتم و با خنده گفتم :« پس این بچه چی؟ آبجی کوچولوت نبود؟» گفت :« نه فقط ما سه...
عملیات مرصاد - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 0:22
اوایل سربازی ، یک روز پرسید :« بابا چند ماه رفته جبهه؟» گفتم:«درست نمیدونم ، فکر کنم چهار پنج ماه» دیدم نگاه مأیوسانه ای انداخت .گفتم: «ببین بابای آدم چقدر خوبه ، الان من به چه درد میخورم ، نه جبهه ای ، نه چیزی» خندهاش گرفت و به شوخی تأیید کرد . هر چه آدم فکر میکند میبیند حق دارند ؛ هنوز ناپخته اند ...
دریای چشم - تاریخ: 1402/11/7 ساعت: 6:03
فقط یک دم نظر افتاد بر آن دریای چشمانت همان یک دم مرا بس بود که ناپیدا شوم در آن
بسیار مبارک باشد - تاریخ: 1402/11/7 ساعت: 6:03
نفر اول ، روز اول شاید بیست و چهار ،پنج ساله بود ؛ گوشی در دست چپ و سیگاری بین انگشت وسط و اشاره ی دست راستش بود . با گریه میگفت :« اصغر ، تو رو خدا بچه رو بیار ببینمش ، منم مادرم» . لحظاتی اشک جلوی چشمانم را گرفت و بیمحابا سرازیر شده بود . دلم میخواست گوشی را بگیرم و تمام ناسزاهای عالم را نثارش کنم...
بیا ... - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 12:36
بیا و این دلهای زمستانی را به گرمای وجودت آرامش ده . بیا ای حسرت آدینه های بیمنجی
این روزها... - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 12:36
برای من این روزها نوشتن نه از سر دلخوشی بلکه فقط در حکم تنفس مصنوعی و احیای قلب است .
استاد سلامش میکند - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 12:36
"ای آرزوی آرزو ، بردار پتو از روی اوبگذار که خوابش بپرد ، استاد سلامش می کندصبحانه بر بهر پسر ، بپر چند تا سنگک بخرتا کمتر او غرغر کند ، استاد سلامش می کند"
دو کتاب - تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 15:43
چند سال پیش کتاب « هزار خورشید تابان» خالد حسینی ، نویسنده ی افغانستانی را از کتابخانه گرفتم . صفحاتی از ان را برایش خواندم تا خواب بر من چیره شد . کتاب را به خودش سپردم تا مابقی را خود بخواند . صبح که بیدار شدم ، پرسیدم ،« خب چی شد ؟» گفت که نخوانده . وقتی دلیلش را پرسیدم ، گفت :« طاقت نداشتم » . آ...
مقیم دل - تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 15:43
کاش آیین در دل نشستن میدانستیپ.ن بداهه بود ، در پی خواندن کامنت دوست عزیزم سمیه تاجالدین عزیز در سالهای پیش. گاهی دلتنگ دوستان میشم و کامنتهای سالها قبل رو مرور میکنم. دوستانی که زمانی اینجا بودند . Adblock test (Why?)
پست نوزدهم فروردین ۱۴۰۰ - تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 15:43
«و به این میاندیشید چرا آن دست که برای معاش گندم دیگران را درو میکرد، چون به آراستن گلهای باغ خود رسید ناتوان شد؛ چرا سرنوشتی که شایستهی او بود از او دریغ شد. »جملات فوق ، بخشی از دل نوشته ی خانواده ی استاد رضا بابایی ست تحت عنوان « در رثای آن بهار که نیامد» که این پست در عناوین نوشته های پیشین وبلا...
باران میبارد... - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 19:16
باران میبارد ... کبوتران سرمست ، هم آوای ترانه ی شورافرین باران میشوند. ابرها غرشکنان و رودها ، نغمه سرایند . کوچهها پر زِ شمیم و نهرها ، غرق سرودند . شاخهها ، هلهلهخوان و برگها، رو به قنوتاند . پ.ن نقاشی مربوط به دوره ی راهنمایی دهه ی شصت در ادامه ...
مسابقه ی نامها و نشانه ها - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 19:16
نمیدونم چرا دیروز یهو یاد مسابقه ی نامها و نشانه ها افتادم که اسم مجری این برنامه رو فراموش کرده بودم . و امروز ناگهان خبر درگذشت این مجری رو شنیدم . علاقه ی بسیار به پیگیری مسابقات علمی داشتم و دارم . یادشان بخیر منوچهر نوذری ، رضا معینی، اقای باغی Adblock test (Why?)
کاش بودم - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 19:16
کاش بودم من تکه سنگی در بیابانزیر پای ابر و باد و ماه و باران میشکستم از فروغ پرتو مهری گریه میکردم چو ابر پُر زِ بارانکاش بودم توسنی رهوار و چالاکمیسپردم دشتها را خاک تا خاکمیدویدم رود را ، دشت را، خاک راهمچو روحی آزاد از خاک تا افلاک Adblock test (Why?)
سفر - تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 12:08
امروز وقتی برادرم مرا تا پای ماشین رساند و راننده گفت که مسافر خانمی دیگر هم دارد خیالم اسوده شد . اما باز هم برای اطمینان پرسیدم شما هم تشریف میبرید قم ؟زن با لبخند گفت : « نه ، از اونجا میرم تهران » . این پدرتون بود ؟انگار باید یک رمان تعریف میکردم که نه این برادرم عزیزم بود با دو سال اختلاف سنی ....