خاطره، همدلی - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 19:04
غروب بود که رسیدیم. برف سنگینی از شب قبل باریده بود و زمین سفید پوش بود. با تعارف اهل خانه، در جای خود نشستیم. لحظاتی بعد، زنی با سینی اسفند، داخل اتاق شد و بعد از سلام و احوالپرسی با پدر و مادرم، سمت
آتش پنهان - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 19:04
آتشی پنهان به دل دارم، چو شمعی نیم سوختهتا کدامین آه سوزانم، شعله ور سازد دلم؟
طنز - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 19:04
هیچ وقت توی زندگی دلسوز نداشتم الا بچه ها. یه روز یادمه بچه ها اصرار می کردند که مامان تو رو خدا ننویس. مردم چه گناهی کردند که باید وقتشون رو تلف کنند. اگه برند توی اردوگاه کار اجباری یا توی مزارع نیش
سوز فراق - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:37
می سوزد دل شمعم به تمنای وصالتای شده وصل تو آمال دل غمزده ی ما
شب چهلم - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:37
چند وقت پیش، مراسم چهلم بود که طبق معمول ما آخرین نفراتی بودیم که به جمع پیوستیم. چون همیشه بابت آمدن بچه ها مردد هستیم. یا امتحان دارند و یا کلاس و تمرین...آن روز هم دخترم امتحان داشت و با ما نبود و
شب چهلم 2 - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:37
وسط جاده مانده بودیم. شبی تاریک و در یک منطقه ی کوهستانی سرد و جاده ی دو طرفه. و ترس از اینکه ماشینهای دیگر ما را نبینند، چون ماشین خاموش بود. پسرم و پدرش هر دو به سرعت از ماشین پیاده شدند تا چک کنند
پانزده آذر - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:37
پانزده آذر مطابق با آخرین روز ماه رمضان سال1381. اون روزها می رفتم کلاس زبان. علاقه ی بسیار داشتم و همچنین می تونست اندکی از حجم دلتنگیهام رو کاهش بده. استاد زبان، دوست و همکلاسیم بود. همتی! اما دیگه
آوای آرامش - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:37
اینک رسیده ام به دروازه ی رویاهابیا و مهمانم کن به شهر قصه هایت. بخوان عزیز دلنواز، آوای آرام لالایی را بر دریای متلاطم چشمان،شاید آسوده گردم.
عمه (طنز) - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:37
اصلا اسم عمه، یک شکوهی دارد. با ابهت است. والبته گاهی هم با رعب و وحشت همراه است که در مورد همه ی عمه ها صدق نمی کند، از جمله خود من. (پنجاه تا مثل من هم باشند، شایستگی یک اسم عمه را ندارند). ☺یادم هس
دعوت - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:37
دعوتی به بزم پروانه ی عاشق وقتی به هلهله ی نسیم فرحبخش رقص کنان، می رود پِیِ دلجویی شمعی پریشان
الهی - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:37
الهی! ریشه های خشکیده ی صبر و شکیبایی ام را جانی عطا کن. و شاخه های حلم و بردباری را در من طراوتی بخش امیدم به فضل توست. حال دل شکسته ام را می دانی و من از حکمتت هیچ.
آخر هر گریه آخر خنده ای ست - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 20:37
سال 94، بسیار پرفراز و نشیب بود برای من. شادیهایی که مرا به اوج می رساند و غمهایی که فرسوده ام میکرد. سحر شب نوزدهم، زنگ تلفن به صدا درآمد و فرمانده گوشی را برداشت و همانطور که مشغول غذا خوردن بود، پا
با اجازه ی شاعران گرانقدر - تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 18:34
من امشب پر ز احساسم، ولی بی تو نمی گویم درونم پر ز غم، رنج و الم ولی بی تو نمی گویم من امشب راز دارم تا سپیده، تا سحر به که گویم، بی تو من آنرا نمی گویم به هر الماس اشکی قصه ها دارم ولی بی تو نمی گو
رمضان - تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 18:34
هفت اقلیم   رمضان   باید چاره اندیشید برای روزهای طاقت فرسای رمضان. یک روش، روشن کردن سماور ازصبح علی الطلوع است; اصلا این قل قل سماور امید بخش است، فرح افزاست; به خصوص اینکه چند دانه هل نکوبید
آن سوی آبادی - تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 18:34
آن سوی ابادی هنوز به ظهر خیلی مانده بود، نسیم خنکی می وزید، در سایه سار دیواری با بچه ها قرار گذاشتیم به صحرا برویم.هر کسی رفت تا با خود اندکی آذوقه بردارد.بچه ها کم کم برگشتند. هریک با خود چیزی داش
جامانده - تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 18:34
خرداد ماه بود، امتحان بسیار مهمی داشتیم. تا حوزه ی امتحانی مسیری دور بود. با چند تا از بهترین دوستانم، قرار گذاشتیم با سرویس برویم. امتحان برایم آسان بود و کاملا آماده بودم. روز امتحان، منتظر بودم ت
هم بازی بخند - تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 18:34
همبازي   بخند   غممخور. ما بيرون از خود نيستيم. همينيم كه هستيم. زندگي، جز اين نيست كه ميبينيم و ميچشيم؛ همين تلخيها، همين شرمها، همين بودنهاي عاريتي، همين عشقهاي اجارهاي، همين عقدهاي موقت و همين
بازگشت به کودکی - تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 18:34
  بازگشت   به   کودکی   بگذارید برگردم به گذشته، به باغ آرزوهایم، دیگر نمی خواهم دست به دامن کلمات والفاظ پر افاده شوم که خودشان هم ازکنار هم بودن ابا دارند. می خواهم راحت بگویم ; مرا درهمین حاشیه ی جاده ی
فراق - تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 18:34
شب است و سکوت است و تنهایی. ومن در خلوت این شب ظلمانی، رمان زندگی را برابر دیدگانم به تصویر میکشم. بغضی دردناک و متراکم برعمق گلو، جا خوش کرده. منتظر قطره ای باران اشکم، شاید ببارد و آسوده
شعر - تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 18:34
به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت به خدا بیرخ و