چرا - تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 12:08
غم ها با من هر حرف میزنند غصه ها ، قصه میگویند فرشته هایم اینها هستند و من اشک میریزم که چرا قسمت من تنهایی بود ؟!!!!!!
پنجره خندید - تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 12:08
پنجره آه کشید رعد فریاد کشید آسمان غرّید و قطره قطره لغزید رخ خشک خاک را آب باران پاشید توی کوی و برزن عطر باران پیچید گنجشک پرید غنچه خمیازه کشید پرده از رخ برچید پنجره هم خندیدپ.ن باران میبارید و تو نمیترسیدی از رعد ، نمیترسیدی از برفهای سنگین . برای سرکشی به پشت بامها میرفتی تا ما آسوده باشیم و م...
خوشهچین غزل - تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 13:36
هر سحر خوشه بچینم ز غزلهای تو من هر سحر قصه بگویی تو برای دل من یک زمان مویه کنم ، اشک بریزم ز برای دل تو یک زمان خنده کنی ، خنده برای دل من
درگه گل - تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 13:36
پروانه شده این دل من تا که بیاید صد بوسه زند روی گل و شُکر بکارد تا درگه گل نغمه زند باز برقصد بر جان گلش از بن جان، عشق ببارد
داغ و فراق به یاد پدرم - تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 13:36
پاییز آمد ؛ بوی سیب آمد ، بوی نم خاک اما تو نبودی ؛ تو نیستی .دیگر بوی تو را در کوچه های مهر نفس نمیکشم . که مبتلایم به بیمهری . پاییز خودش کم درد ندارد که غمهای من هم سنگینی کند بر شانه هایش. پاییز خودش مانده میان دو داغ ؛ داغ تابستان و فراق زمستان .من بارها شنیده ام مرثیه ی باد پاییزی را و نعره ی ...
آب ، خاک، باد ، آتش - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 14:25
شده ام خاک تا بیایی پا گذاری به رخ منتظرم شده ام آب تا ببینم رخ دلربای تو ، جان سپرمشده ام باد تا دمادم به هوای سر کویت نگرم شده ام اخگر سرکش تا بیاید ز تو اینک خبرم Adblock test (Why?)
خاطره ، سفر - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 14:25
آن روزها بچه ها هنوز کوچک بودند ؛ دخترم دو ساله و پسرم نه ساله . به پیشنهادهای مکرر آقای سین ، همکار همسرم ما هم بالاخره لبیک گفتیم و راهی سفر مشهد شدیم . اینبار را اگر قبول نمیکردیم خیلی بد میشد چون آنها فکر میکردند بهانه میآوریم . همان روز که قرار بود راه بیوفتیم از قضا مستاجر سالهای پیش ، از اصفه...
خاطره ، قسمت ۲ - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 14:25
لحظاتی بعد ما همسفر جاده بودیم . همبازی نسیم و باد . و باز به حرمی دیگر رسیدیم و اتراق کردیم . گفتند که خسته ی راهند و نیازمند استراحت . ان سال اقای سین برای اولین بار یک ماشین صفر و یک موبایل خریده بود . موبایل مثل الان همهگیر نبود . بنابراین ذوق داشت و ما هم خوشحال بودیم همسفرمان راحت است . در است...
درباره ی بادبادک باز - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 3:46
در این روزهای واپسین اسفند ماه، فقط مطالعه ی چند رمان می توانست اندکی از تلخیهای این ایام قرنطینگی را بکاهد. یکی رمان برباد رفته، اثر مارگارت میچل و دیگری بادبادک باز نوشته ی خالد حسینی. البته رمان دی
رستاخیز بهار - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 3:46
رستاخیز بهارزمستان، با کوله بار اندوخته ها و با آن شولای سفید وبلندش، به انتهای مرزهای وداع می رسد. چه تلخاست آخرین بوسه ی خداحافظی، وقتی ناگزیر ازرفتنی. برفهای سپید، بی تاب از شراره های نگاهخورشید،
جان مریم - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 3:46
پا به پای من بیا و زمزم اشک مریم را، گلاب روح بخشِ داغ سیاوش کن.عاشقانه، دستم را بگیر و از تماشاخانه ی چشمانت، بنگر بر عشقبازی نسیم; آنگاه کهبا اعجاز نفخه ای، اشک از حریر رخسارش می زداید و پیِ دلدار
نیایش - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 3:46
الهی، چندیست عنان صبر و طاقت از کف داده ام و پیمانه ی شکیبایی ام، لبریز گشته. الهی ، مرا از گمراهی گمان و تردید، رهایی بخش و به سرای رجا و امیدواری سامان ده. اراده ام را در طلب عشقت، استوار گردان و م
قصه ی رنج - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 3:46
خجل شدم زِ هر تار موی سفید مادرم/ انگار قصه می گفت، رنجهای نانوشته را
تقدیم به روح بزرگ استاد رضا بابایی - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 3:46
برخیز که سلام ما بی جواب مانده است/ برخیز که مشکل ما نا صواب مانده است. برخیز و درس "عقل و دیانت "بده به ما/ چندی ست که کلاس، بی کتاب مانده است. برخیز ای ناو خدای "سفینه" ی نجات/ چشم همسفران به ا
میراث پسر (از نوشته های رضا بابایی) - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 3:46
ميان درختان، آدم را ميجست؛ درختاني كه هر كدام يادگار روزي_روزگاري بودند. يكي را روز تولد هابيل كاشته بودند، و يكي را براي قابيل كه از آن بالا برود و كودكي خود را جشن بگيرد. سپيدار جوان هم يادگار
بازی روزگار - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 19:04
چنانم خسته از بازی این گردون کج رفتارکه من میل شکفتن در بهاران هم نمی بینم
درباره ی رمان وضعیت بی عاری - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 19:04
"صاحب،" برادر "حلیمه "برای پخش شبنامه، از حلیمه کمک می گیرد تا به او شک نکنند. حلیمه، منتظر برادر می نشیند و در کنار شط، با جوانی روبرو می شود به نام" رام. "رام، از منداییان اهواز است. بعد از اندک آشن
هدیه ی خدا - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 19:04
به سمتش رفت و در حالی که گریه می کرد، گفت: بابا، چه کارایی می کنی؟ گفت: بابا جان کاری نکردم. صداش ضعیف تر شده بود و انگار در آغوش پدرش بود. من هیچ کدام از این صحنه ها رو نمی دیدم چون در آشپزخونه مشغول
یاد مادرم به خیر - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 19:04
دوم راهنمایی بودم و هنوز درگیر جنگ. خانم رضایی معلم قران روزی به کلاس آمد و تعداد زیادی کاموا را بین دانش آموزان تقسیم کرد که برای بچه های رزمنده لباس ببافیم. چند تا کاموای کرم و طوسی هم به من داد و گ
بچه ی غیر قانونی - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 19:04
" بچه ی شما غیر قانونیه" این دقیقا جمله ای بود که به محض ورود به دفتر مدرسه شنیدم. خانم اکبری مدیر مدرسه وقتی احضارم کرد این جمله را به زبان آورد و من لحظاتی بهت زده نگاهش می کردم. او می خندید و من هم