انشای قرضی - تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 18:34
سال چهارم دبیرستان بودم. اون روز انشا داشتیم. دبیر انشا، آنقدر جذبه داشت، که وقتی وارد کلاس میشد، کلاس عین پادگان میشد. بغل دستیم، به من گفت: فلانی من انشا ننوشتم، می دونم منو صدا می کنه. گفتم: من هفت
حنابندان - تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 18:34
_چی شده؟ خواب دیدی؟ _آره. خواب بدی دیدم. _خیره ایشالله. خواب زن چپه. حالا چی بود؟ _خواب دیدم خونه ی ما پر از جمعیت بود، انگار عمو فوت کرده بود، من گریه میکردم و می گفتم، آخه کی تا حالا دیده، کسی با ک